تبلیغات
سخن صبا

سخن صبا
نسیمی از فرهنگ و ادب، عرفان و اخلاق و هر آنچه لطفی از كلام داشته باشد 
قالب وبلاگ
بیا ای مرد اگر با ما رفیقی
بیاموز از زنی عشقی حقیقی

غیر از داستانهای لیلی و مجنون و یوسف و زلیخا كه از داستانهای مشهور ادب فارسی است، داستان زین‏ العرب و بكتاش كه در الهی نامه آمده است از جمله داستانهای خواندنی و جالب عطار است. این داستان كه نمونه عشق عذری و پاك عشاق است، مظهر و مثال عشق آرمانی، الهی و پاك است. عشق، بی شائبه شهوت و آلودگی جسمانی و نفسانی. داستان زین‏العرب كه در الهی نامه آمده است همان داستان رابعه بنت كعب قزداری است كه از شاعران مشهور قرن چهارم هجری است. عوفی گفته است كه او بر نظم تازی و فارسی هر دو دست داشته است.جامی هم در نفحات الانس از قول ابوسعید ابی الخیر گفته است كه: «دختر كعب عاشق بود بر آن غلام. اما پیران همه اتفاق كردند كه این سخن كه او می‏گوید نه آن سخن باشد كه بر مخلوق توان گفت. او را جای دیگر كار افتاده بود.»
زین‏العرب (رابعه) دختر كعب از پادشاهان بلخ است. كعب هنگام مرگ دختر را به برادر وی حارث می‏سپارد و به او سفارش می‏كند كه همسری شایسته برای وی برگزیند. زین‏العرب در زیبایی چهره تمام بود و این خوبرویی او با لطافت روح و طبع آمیزگاری داشت. او شعر می‏سرود و قوت تمام در شاعری داشت: 
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود 
كه گویی از لبش طعمی در آن بود
در یكی از جشن هایی كه حارث برادرش در باغ زیبای قصر بر پا كرده است، چشم زین‏العرب به طور اتفاقی به بكتاش غلام حارث می افتد و شیفته زیبایی وی می شود. بكتاش در زیبایی و نكویی چون یوسف بود و همین زیبایی وی موجب شیدایی دختر می شود تا به حدی كه بیمار می شود و سرانجام دایه كه از راز زین‏العرب خبردار می شود بكتاش را از این عشق آگاه می كند و بكتاش نیز شیفته روی ندیده یار می شود. نامه های شاعرانه دختر به بكتاش بر شدت عشق وی می افزاید:
نمی دانست كاری آن دل افروز 
بجز بیت و غزل گفتن شب و روز
روان می گفت شعر و می فرستاد 
بخوانده بود آن گفتی بر استاد 
غلام آنگه به هر شعری كه خواندی 
شدی عاشق تر و حیران بماندی

«روزی آن غلام آن دختر را ناگاه دریافت. سر آستین وی گرفت. دختر بانگ بر غلام زد و گفت: ترا این بس نیست كه من با خداوندم و آنجا مبتلایم و بر تو بیرون دادم كه طمع می‏كنی؟
دختر در فراق معشوق اشعار غرّا می سرود و می فرستاد و اتفاقاً حارث از طریق رودكی شاعر از ماجرا خبردار شد. پس بكتاش را به چاهی انداخت و دستور داد تا زین‏العرب را در حمامی كرده و شاهرگهای دست وی را بزنند و به این ترتیب این قصه عاشقی پایان می یابد. پس از مدتی بكتاش فرصت فرار می یابد، حارث برادر زین‏العرب را می كشد و بر سر گور معشوقه حاضر می شود و با فرو بردن شمشیر در شكم به زندگی خود پایان می دهد.
جذابیت روایت زین‏العرب و بكتاش در الهی نامه و همچنین علت نقل این ماجرای عاشقانه و شرح آن از طرف صوفیه از آنجاست كه هنگامیكه بكتاش دختر را درمی‏یابد و اظهار عشق می‏كند، دختر او را از خود دور می‏كند و بكتاش را تنها بهانه عشق و عاشقی خود می‏داند:
بدیدش ناگهی بكتاش و بشناخت
كه عمری عشق با نقش رخش باخت 
گرفتش دامن و دختر برآشفت 
برافشاند آستین آنگه بدو گفت
كه هان ای بی ادب این چه دلیری ست 
تو روباهی تو را چه جای شیری ست
كه باشــی تو كــه گیــری دامــن من 
كه ترســـد ســایه از پیــــرامن من 
مــــرا در سینه كاری اوفتــــــادست 
ولیكن بر تو آن كارم گشادست
چنین كاری چه جای صـد غلام است 
به تو دادم برون اینت تمام است
تو را آن بس نباشد در زمـانه 
كه تو این كار را باشی بهانه
و اما محوری ترین داستان عاشقانه عطار و معروف و مشهورترین آنها داستان شیخ صنعان و دختر ترسا در منطق الطیر است. شیخ صنعان یا سمعان پنجاه سال پیر حرم بود و چهارصد مرید صاحب كمال داشت. پیرمرد پنجاه حج كرده بود و در ریاضت و عبادت مقتدا و رهبر بود. از قضا چند شب پیاپی شیخ خوابی را می‏بیند كه طی آن از حرم و طواف خانه خدا به روم افتاده و بتی را ستایش می‏كند. شیخ پس از تكرار خواب متوجه می شود كه عقبه‏ای سخت در راه است و او می‏باید آن را طی كند. پس شیخ به سوی روم می‏رود و چهارصد مرد مرید به دنبال وی می‏افتند. در سر راه بر سر منظری شیخ دختری ترسا و روحانی صفت را می‏بیند كه از زیبایی رشك سپهر و آفتاب بود. آتش عشق به جان شیخ می‏افتد و شیخ یكباره از دست می‏رود. پند مریدان سودمند نبود و پیر حیران و آشفته، سر به سر محو تماشای دخترك در منظرگاه می شود و پس از آن نزدیك یك ماه در نزدیكی كوی دلبر مقیم می‏كند و از آنجا هیچ بركنار نمی‏شود، تا اینكه دختر از سرّ عشق او آگاه شده و به او هشدار می‏دهد كه این زمان هنگام كفن دوختن توست نه عاشقی. 

پیر عاشق در ابراز عشق به دختر حاضر به انجام هر كاری در راه وی است و دختر چهار كار پیشنهاد می‏كند كه شیخ باید انجام دهد تا وی به همسری او درآید:
گفت دختر گر تو هستـی مرد كار
چـار كارت كـرد بایـد اختیار
سجده كن پیش بت و قرآن بسوز 
خمر نوش و دیده را ایمان بدوز
پیر شراب خوردن را اختیار می‏كند و می‏گوید كه من با آن سه دیگر كاری ندارم.
گفت دختر گر درین كاری توچست
دست بـاید پاكت از اســلام شست
هر كه او همـرنگ یار خویش نیست 
عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست.شیخ باده از دست دختر می‏ستاند و با خوردن آن، همهٔ آنچه از قرآن و حدیث و علم دین در خاطر داشت فراموش می‏كند. زنار می‏بندد و ترسایی پیشه می‏گیرد. شیخ در انتظار وصال دختر است و دختر كابین خود را یكسال خوك چرانی قرار می‏دهد.
یاران شیخ به حرم باز می‏گردند و شیخ را در روم تنها می‏گذارند. یكی از مریدان راستین شیخ كه هنگام رفتن به روم غایب بود ماوقع را از دیگر یاران می‏شنود و آنان را سرزنش می‏كند كه چرا شیخ را تنها رها كرده‏اند و طریق او را پیش نگرفته‏اند. سرانجام یاران و مریدان شیخ چله‏نشینی گزیدند و رهایی شیخ را از این بلا طلب كردند، تا سرانجام حضرت محمد مصطفی(ص) به خواب آن مرید پاكباز می آید و مرید طلب رهایی شیخ را از وی می‏كند و پیامبر بشارت رهایی شیخ را به او می‏دهد: 
مصطفی گفت ای به همت بس بلند 
رو كه شیخت را برون كردم ز بند
یاران به سوی شیخ می‏روند و او را مطهر و پاك و عاری از همه زنارها و آلودگی ها می‏یابند. 
این همه داستان شیخ صنعان است. اما داستان دختر ترسا تازه شروع شده است. دختر در خواب می‏بیند كه خورشیدی در كنار دارد و آن آفتاب با وی سخن می‏گوید كه از پی شیخ روانه شو،‌ دین او را بپذیر و به دست او پاك شو و ایمان بیاور. دختر از خواب برمی‏خیزد در حالی كه آتشی جانش را بی قرار كرده است. به عالمی‏ پا می‏گذارد كه دیگر در آن ناز و طرب وی خریداری ندارد. نعره زنان از پی شیخ و مریدان روانه می‏شود تا آنان را بیابد. از طرف دیگر ندای درونی، شیخ را آگاه كرد كه دختر ترسا از پی تو آمده است حال او را دریاب. شیخ و اصحاب به سوی دختر رفتند. او را برهنه پای و پیرهن چاك بر مثال مرده‏ای بر خاك یافتند. نگار زیبا از شیخ می‏خواهد كه اسلام را بر وی عرضه كند. دختر از ذوق ایمان بی قرار می شود و غمی عمیق سراسر وجودش را پر می‏كند كه طاقت نمی‏آورد و سرانجام جان شیرین به جان آفرین تسلیم می‏كند:
قطره‏ای بود او درین بحر مجاز 
سوی دریای حقیقت رفت باز
روایت عطار و داستان دختر ترسا را می‏توان از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داد. آیا عطار در این داستان زن را مایه گمراهی مرد دانسته و به سنت تفكر مردسالار عصر خویش به تحقیر مقام زن پرداخته است؟ آیا دختر ترسا در پایان داستان باید بمیرد تا مایه آلودگی شیخ همگی پاك شود؟
یا شاید اگر كمی عادلانه تر بنگریم دختر ترسا و زیبایی های او راه عاشقی را برای شیخ زاهد باز می‏كند تا پس از این حق را عاشقانه پرستش كند و زن، این قنطره.عشق حقیقی، مایه رستگاری ابدی است و «دختر ترسا بت شكنی بود كه سترگ ترین و سهمگین ترین بت را در پیر پارسا كه «من» است خرد و درهم شكست. این بت را با تیشه اندیشه و پتك خرد نمی‏توان شكست و در هم كوفت، تنها تبر تیز عشق است كه بر آن كارگر می‏تواند افتاد».
آنگاه كه رسول الله(ص) به دیدار مرید راستین شیخ می‏آید می‏گوید كه شیخ را با خدا سال ها كدورتی و فاصله‏ای بود و اینك همه آن تیرگی ها پاك شسته شده است:
در میان شیخ و حق از دیرگاه 
بود گردی و غباری بس سیاه
آن غبـــار از راه او برداشتیم 
در میـان ظلمتش نگذاشتیــم
كردم از بهــر شفاعت شبنمی 
منتشـــر بر روزگار او همی
آن غبار اكنون ز ره برخاستست 
توبه بنشسته گنه برخاستست
آن غبار با آمدن عشق نشست. عشق دختر كار خود بكرد. آخرین منیّت شیخ را به پای عشق قربانی كرد. عشق دختر شیخ را در عشق به حق تمام كرد و دختر مظهر عشق به كمال شد. «این دختر پاكدل ترساست كه به راستی حجاب چهره جان می‏شوید از غبار تنش و از این لحاظ بر پیر بسیار دان بسی فضیلت دارد.»«مرگ دختر ترسا فوت نیست.» دختر زنده خود را بازیافته است و پیش از آن كه بمیرد، راز را شناخته است و برتر از این شوق‏مند است كه با بال و پر عشق به معبود خویش بپیوندد چون باور دارد كه اگر از هستی خویش بی خویش شود زودتر به مقصود می‏رسد.«در واقع جان دختر محو عشق جانان شده است و این بذل روح و فنا گشتن از خود و گم گشتگی و كم بودگی و به قعر جان فرو شدن برای او در حكم مرگ نیست و در حقیقت این دختر بود كه من فردیش در من كلی یا كیهانی گداخت كه: 
ذره‏ای دوستی آن دمساز 
بهتر از صدهزار ساله نماز
و به راستی همه سخن های شیوای عطار درباره جانبازی عاشق گویی تنها در حق دختر مصداق می‏یابد. و در این داستان دختر ترسا ابتدا معشوق است و سپس عشق می شود و در پایان خود عاشقی جان سوخته است كه طاقت دوری معشوق حقیقی را ندارد.



طبقه بندی: مقالات،  سایر نویسندگان و شاعران، 
[ دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ] [ 06:51 ب.ظ ] [ بانوی ایرانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید
یارب کجاست محرم رازی که بشنود
دل یاد او کند که چه دید و چه ها شنید
نویسندگان
تصاویر هنری
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
تایپیست

تایپ سریع و حرفه ای با سرعت بالا شما می توانید متون اسكن شده خود را به ایمیل زیر بفرستید و در مدتی كوتاه تحویل بگیرید. sokhanesaba@gmail.com

امکانات وب
ترجمه مطالب این وبلاگ به زبان های روز دنیا